عناوین این صفحه
کد خبر: ۳۵۴۴۹

دایناسور نادان

در کناره جنگل دیپی آن را تماشا می کرد؛ هنگامی که تارکس با سرعت و سر و صدا از میان جنگل می گذشت. او منتظر ماند تا وقتی که او گذشت و سپس دوستانش را با صدای بلند صدا زد. مادر استیگی و تیلی صدای دیپی را که آن ها را صدا می زد و کمک می خواست، شنید. جنگل خیلی انبوده بود که می شود از میان آن دید. دیپی ایده‌ای داشت که دو مادر کنار هم بایستند. او پشت دو تا مادر ایستاد و از آن بالا رفت. دیپی آن چنان گردن بلندی داشت که می توانست بالای درختان را ببیند و دوستانش نیز می توانستند او را ببینند. او آن ها را راهنمایی کرد تا برگردند و به آن ها مسیر درست را گفت. دیپی با هوش! من فکر نمی‌کنم آن ها دیگر او را مسخره کنند.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد
۱۳۹۵/۸/۱۹ -  شماره 5430
جستجو
جستجو
بالای صفحه