عناوین این صفحه
کد خبر: ۳۵۴۵۲

حکایت

شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد؛ رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگ ها می‌درخشیدند؛ سبز، سرخ، آبی، زرد و... شغال مغرور شد و گفت: من طاووس بهشتی‌ام. سپس پیش شغالان رفت و مغرورانه ایستاد. شغالان از او پرسیدند: چه شده که مغرور و شادکام هستی؟ غرور داری و از ما دوری می‌کنی؟ این تکبّر و غرور برای چیست؟ یکی از شغالان گفت: ای شغالک مکر و حیله‌ای در کار داری یا واقعاً پاک و زیبا شده‌ای؟ آیا قصدِ فریب مردم را داری؟
شغال گفت: به رنگ های زیبای من نگاه کن؛ مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستایش کنید و گوش به فرمان من باشید. من افتخار دنیا و اساس دین هستم. من نشانه لطف خدا هستم. زیبایی من تفسیر عظمت خداوند است. دیگر به من شغال نگویید. کدام شغال اینقدر زیبایی دارد. شغالان دور او جمع شدند و او را ستایش کردند و گفتند: ای والای زیبا، تو را چه بنامیم؟ گفت: من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آیا صدایت مثل طاووس است؟ گفت: نه! نیست. گفتند: پس طاووس نیستی. دروغ می‌گویی. زیبایی و صدای طاووس هدیه خداوندگار است. تو از ظاهر سازی و ادعا به بزرگی نمی‌رسی.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد
۱۳۹۵/۸/۱۹ -  شماره 5430
جستجو
جستجو
بالای صفحه