تازه‌ترین خبرها ...............................
LATEST NEWS
کد خبر: 2703 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۵/۱۰/۲۵ - 21:26

نقدی بر تئاتر چند روایت نامعتبراز آنچه نمي‌ديدم

(به کارگردانی آقای هاشم‌زاده و نویسندگی آقای رضا گشتاسب گشتاسب)
دکتر حسن رهگذر استاد دانشگاه (گروه روان شناسی و علوم تربیتی) و مدرس سایکودرام
 چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون(شمس)
تلاش انسان جهت یافتن یک معنا برای زندگی خود، یک نیروی اصیل در زندگی اوست، نه یک »توجیه ثانوی» برای سائق‏های غریزی‏اش. این معنا منحصر به فرد و ویژه خود اوست و از این‏رو، تنها اوست که باید و می‏تواند به آن فعلیت بخشد و تنها با دست‏یابی به یک معناست که معناجویی او ارضا خواهد شد. ماهیت هر انسانی به دست خودش ساخته می‌شود؛ انسان با برخورداری از »آزادی» می‌تواند از هر آنچه بر او حاکم است از طریق تسخیر آن‌ها، شکل‌دادن به آن‌ها یا حتی گردن نهادن به آن‌ها، خود را برهاند و بر همه آن‌ها چیره شود.
(کارگردان) با آگاهی کامل از گمشدگی انسان عصر حاضر در دنیای اگزیستانسیالیستی،
به معرفی نمونه های رئال انسان‌ها در قالب سورئالیست می پردازد، انسانی که در جست‌وجوی معنا، از دریچه نگاه خود، به پدیده‌ها و انسان‌ها اعتبار می بخشد و این را حتی در قالب برگزیدن  عنوان »چند روایت نامعتبراز آنچه نمی‌دیدم» به ذهن بیننده انتقال می دهد. شاید او نیز به دنبال معنایی برای اعتبار است.
در این جهان هستی چه چیز معتبر است؟ چه کسی اعتبار آن را تعیین می کند؟
و سؤالات متعددی که انسان را در یک حیرت و سرگردانی، بلاتکلیف نهاده است! در نگاه اول و بازی‌های مونولوگ شخصیت البرز و فضای سیاه اثر در نور پردازی، ذهن مخاطب به سمت فضای دادائیسم(Dadaism) سوق پیدا می کند.
اما با قدری تأمل و درایت، تعارض بین اگزیستانسیالیست و پوچ گرایی دادائیسمی به خوبی جلوه گر می شود؛ از آنجا که در این اثر، هرج ومرج طلبی، خرد ستیزی و هنجار ستیزی رنگ باخته است و بالعکس انسان‌ها در یک پویایی اندیشه، به دنبال رفع تنش‌های وجودی خود می‌باشند و دائم در حال یافتن معنای وجودی خود می‌باشند.
تئاتر چند روایت معتبر، بیننده را به فضای رمان »جنایت و مکافات» رهنمون می‌سازد و یادآوری اینکه هر انسانی ناگزیر از پاسخگویی به این قبیل دغدغه‌های وجودی است.
این برعهده خود فرد است که تصمیم بگیرد در برابر چه کسی و چه چیزی تا چه حدّ مسئول است و در برابر وظیفه‌ای که زندگی برعهده او نهاده است، پاسخگوی کیست؛ پاسخگوی جامعه یا وجدان خویش یا خدای خویش؟
بازی‌های مستحکم دیالوکتیکی شخصیت البرز با شخصیت‌های فامه و بی بی نازلی و جاندار، کشمکش‌های متعدد شخصیت البرز با شخصیت جاندار و شخصیت جاندار با سرتیپ و صحنه
کشیده شدن شخصیت البرز توسط چهار زن همه و همه مؤید این است که انسان‌ها در جست‌وجوی ماهیتی هستند که با آن معنا پیدا کنند؛ اما وقتی انسان‌ها هدف و وظیفه و رسالت خود را در زندگی از دست می‌دهند و نیاز اساسی معنا‌جویی آنان ناکام می‌ماند، می تواند شروع  یک »روان‏آزردگی معنازاد» باشد.
استفاده مناسب کارگردان از عناصر »سورئالیستی» در قالب »تئاتر ابزوردی»Absurdism»» به پرمایه کردن اثر غنای خاصی بخشیده است.
استفاده از شخصیت‌هایی که هویت مشخصی ندارند، ارتباط چندبعدی‌ای که بازی‌های زبانی، کلیشه‌های اغراق‌آمیز، تکرار و ترکیبات بی‌ربط (از جمله: عبارت تکراری »من گفتم آخرین نخ سیگارم رو می‌ذارم یه پک بزنی» که با نقش‌آفرینی شخصیت‌های عطا و پیرو نشان داده شده است) و از زبان شخصیت‌هایی بیان می‌شود که معمولاً در یک تراژدی-کمدیی، اسیر شرایط جبری و فشارهای ناخوشایند ناخودآگاه خویش هستند، نمونه‌های
بی نظیر در این اثر هنری هستند.
استفاده ازنماد اسب، در مفهوم نجابت، خود گویایی این حقیقت است.
انگار نویسنده و شخص کارگردان نمایش، آقای هاشم زاده، خود آن‌قدر عشق را مقدس تلقی داشته‌اند که از افشای حرمت شکنی آن در فضای رئال، شرم داشته‌اند.
به گفته استاد کاتوزیان: »امروز سخن گفتن از نجابت و فداکاری زنان ایرانی ساده انگاری است! همیشه به نجابت، خانه‌داری و فداکاری دختران ایرانی افتخار می‌کردیم؛ ولی امروز ساده‌انگاری است که بخواهیم این موضوع را بازگو کنیم؛ زیرا متأسفانه در حال حاضر مردان و زنانی هستند که پایبند و فداکار به خانواده نیستند.»
و در جایی دیگر »جوانا فرانسیس» نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی به زنان مسلمان لبنان چنین می‌نویسد: »مرواریدهای وجودی‌مان بسیار گرانبها هستند؛ اما آن‌ها می خواهند به ما بقبولانند
که بی‌ارزشند؛ ولی باورم کن! هیچ جایگزینی برای این نیست که بتوان در آیینه نگاه کرد و
بازتاب پاکدامنی، نجابت و عزت نفس خود را در آن دید.»
و کارگردان با درایت تمام، در قالب فضای سمبولیستی، حرمت مقدس عشق را به درختی تشبیه می سازد که مرواریدها و طلاهایی که درون کوزه به آن آویزان هستند را مظهر نجابت معرفی
می‌کند و در آنجا که شخصیت سرتیپ که
زندگی خود را تباه شده می انگارد و به سمت درختان می رود، آن‌ها را درختان سوخته‌ای
می‌بیند که در کوزه‌های آویزان به آن به جای طلا، خون اندوخته‌اند!
توجه به تئاتر آخرالزمانی، خود نقطه عطف این اثر بدیع می باشد؛ فضایی رعب انگیز از شخصیت بی بی نازلی با چهره‌ای مخوف و شیطان صفت به همراه گریم‌های تأثیرگذار و افکت‌های مناسب؛ هنر»دالی این The Dali» و »دالی بک‌ها: Dali beck»؛ صداهای سر صحنه و صداهای همزمان؛ نور پردازی‌های سیاه و سفید روی پرده، بیانگر استعاره نفس انسان در مسیر انتخاب است یا دیالوگ شخصیت سرتیپ با اسب به جای صحبت چهره به چهره با همسرش (و این یک نماد تأثیرگذار دیگر مبنی بر اینکه نجابت یک عنصر وحدت و یگانگی بین انسان‌هاست که اگر دچار خدشه شود، دیگر مجالی برای همدلی باقی نمی ماند) و اینکه سخن گفتن انسان های عادی با حیوانات در قصه به ساحت ادبیات ما مربوط است؛ چنانکه یکی از راه‌های پندآموزی و تعلیم اخلاق و حکمت
همین تمثیل‌های حیوانات بوده است و در
بسیاری موارد انسان با حیوان هم کلام می‌شده است.
استفاده از کهن الگوهای اسطوره‌ای در این اثر، از جمله دنیای مثل که افلاطون تعبیر می کند؛ اینکه انسان‌ها را در قالب موجوداتی در اعماق یک چاه یا غار تلقی می کند که به دنبال هویت گمشده خود هستند و سرانجام به خاطر گم کردن هدف و معنای خود، در تمثیل غرق شدن در آب (با بازی شخصیت‌های پیرو و عطا در صحنه قبرستان)، راه سعادت را نمی‌یابند.
در این نمایش، همچنین کهن الگوی زن کشی  را می بینیم.
در جایی که نجابت زن خدشه دار می شود، طبق سنت مرسوم، راهی جز کشتن نمی ماند.
در بازی سرتیپ و زنده به گور کردن زن خود و یا کهن الگوی پدر سالاری (در آنجا که شخصیت پیرو و شخصیت عطا به دنبال این هستند که پدر
عطا چند زن داشته و یا اینکه شخصیت البرز
در بسیاری از صحنه‌های نمایش با لحن
میگسار، از هم الگویی خود با پدرش پرده بر
می دارد و یا شخصیت عطا نیز شبیه پدر، فردی میگسار و بی نزاکت است.
زاویه دید کارگردان و نویسنده اثر به مبحث زمان که در تئاتر ابزوردی اهمیت دارد، قابل بحث است؛ زمان در این دسته از آثار نابودکننده و عنصری خطرناک است که با نیشخندی گزنده عمل
می کند و به قهقرا می‌برد.
اگر به بررسی بُعد زمان در نمایشنامه های ابزورد بپردازیم، با این امر نیز مواجه می‌شویم که
انسان امروز، انسان قرن بیستمی از زمان تولد
تا خوابیدن در گور، زمان زیادی را سپری
می کند و دائم در پی گمشده خود در جایی یا مکانی است که هیچ وقت آن را نمی یابد.
انسان در این فضای گمگشتگی دچار یک توهم و هذیان است و برای رهایی از این بلاتکلیفی دست به هر نوع اقدامی می زند؛ از جمله تهمت،
پرخاشگری‌های کلامی و غیرکلامی (در بیشتر صحنه ها دیده می شود)، همچنین اضطراب
اخلاقی که ناشی از احساس گناه و عذاب
وجدان است، در اپیزودهای مختلف این اثر هنری دیده می شود.
شاید نگاه کارگردان از دریچه ویکتور فرانکل  که درمان روان‏آزردگی را در پیدا کردن معنا و مسئولیتی در زندگی خویش می داند و
هستی درمانی(لوگوتراپی) را معرفی می کند، خالی از تامل نباشد.
در زندگی هر کسی، چیزی وجود دارد. در زندگی یک نفر عشق وجود دارد (عشق شخصیت سرتیپ
به همسرش)، در زندگی دیگری، استعدادی
که بتواند آن را به‌کار گیرد (در شخصیت
جاندار که وظیفه او به قول خودش نگه داری
جان انسان‌هاست؛ اما می بینیم که تحت
وسوسه البرز، دست به قتل شخصیت سرتیپ
می زند).
در زندگی سومی، شاید تنها خاطره‌های کشداری که ارزش حفظ کردن دارد (شخصیت فامه در خاطرات چهار ساله شیرین خود با شخصیت سرتیپ) و
در زندگی دیگری، عقده‌های حقارت کودکی (شخصیت پیرو که همیشه به خاطر مشکلات
دفع ادرار مورد تحقیر و سرزنش قرار می‌‌گرفته است).
پاسخ به تمام سردرگمی‌های فوق همان
مسئولیت‌طلبی انسان‌ها و پاسخگو بودن به وجدان خویش است که متأسفانه خیلی ها در این
مسیر، هدف و معنای زندگی را گم کرده و به جای پاسخ مثبت به وجدان خود و حذف
تنش‌های خویشتن و رسیدن به تعالی، دچار
بی‌هویتی و سرگردانی شده و در مسیر زندگی دچار یک سادومازوخیسمی (آزار به خود و آزار دیگران)جبران ناپذیر می شوند که از طرفی با وسواس
فکری و مکانیزم های دفاعی در این اثر دیده
می شود که در قالب (وسواس فکری شخصیت سرتییپ در قالب صحبت های مکرر با
اسب و (وسواس فکری شخصیت البرز در قالب توجیه زن‌های متعدد گرفتن) یا آزار رساندن
به دیگران (آزارشخصیت سرتیپ به همسرش، آزار رساندن شخصیت عطا به شخصیت پیرو با تهدید و توهین و کتک زدن و دستور قتل شخصیت
سرتیپ توسط شخصیت البرز و قتل شخصیت البرز توسط جاندار و در نهایت عذاب وجدانی که حتی در پوشش کفن و در زیر خروارها خاک، همراه انسان‌هاست.) و بالاخره کارگردان با خلق یک اثر بدیع در یک فضای سورئالیستی، کلیشه های مرسوم محتوایی و ساختاری را به چالش کشیده تا در ذهن مخاطبین، این سؤال کلیدی را به منصه ظهور برساند که ما کیستیم، از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت.
تکلیف ما در جهان هستی چیست؛ آیا ظلم ستیزی و ظلم پذیری انسان‌ها یادگار عشق است یا نفرت، به جا مانده از حقارت است یا خودشیفتگی، برگرفته از خود نهاد انسان است یا فرانهاد، باید سرکوب شوند یا جبران؟
آیا درمان نهایی برای انسان عصر کنونی وجود
دارد و آیا جای خالی احترام، مسئولیت پذیری،
خود شناسی، معنویت و رهایی از عقده‌ها و افکار و باورهای غلط، واقعاً خالی نیست؟!!
در آخر جا دارد از تمام کسانی که در این
مجموعه هنری صبورانه و عاشقانه همت به
خرج دادند و در یک کار هنری، باورِ توانستن را
احیا کرده و به خاطر احترام به شعور مخاطبین
کاری متفاوت و مطالعه شده را بر روی سن
آوردند، تبریک بگویم و به عنوان عضو کوچکی از جامعه که رسالت تربیتی را به عهده دارم،
درخواست کنم که در این مسیر زیبا، با فکری زیبا و قبول همه نقد‌های مثبت یا منفی، دست از تلاش و احیای این هنر غنی که خود یک معلم اخلاق است، دست برندارند.                                                              

 

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد
۱۳۹۶/۴/۳۱ | شماره 5619
نظرسنجی
کانال رسمی تلگرام روزنامه نیم نگاه
بالای صفحه